|
ای چراغ هر بهانه از تو روشن، از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه باز میای که مثل هرروز برامون دونه بپاشی من و گنجشکا میمیریم، تو اگه خونه نباشی همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تورو خوندم، بوی تو داره نفسهام عطر حرفای قشنگت عطر یه صحرا شقایق باهمون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق شعر من رنگ چشاته رنگ پاک بی ریایی بهترین رنگی که دیدم، رنگ زرد کهربایی من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
من آخرینم و بعد از من بعدی نیست. اگه به زور روزگار٬ از زندگيت ميرم کنار ميرم که ثابت بکنم٬ با گريه های زار و زار٬ سپردمت به روزگار اين از خودم گذشتنو٬ پای خاطرخواهيم بزار می خوای واست همين وسط داد بزنم! با تار زلفات دلمو دار بزنم پيش همه تن به خدا زار بزنم گريه کنون سر توی ديوار
سلام اي بي وفا،اي بي ترحم سلام اي خنجر حرفاي مردم سلام اي آشنا با رنگ خونم سلام اي دشمن زيباي جونم بازم نامه ميدم با سطر قرمز آخه اين بارنوشته شده من باتو هرگز نمي خوام حالتو حتي بدونم تعجب مي كني آره همونم هموني كه زموني قلبشو باخت همون كه از تو يك بت،يك خدا ساخت هموني كه برات هر لحظه مي مرد كه ذكر نامتو بي جون نمي برد همونم كه مي گفتم نازنينم بميرم اما اشكاتو نبينم همون كه دست تو،مهر لباش بود اگه زانو نمي زد غم باهاش بود حالام آروم نشستم روي زانوم ولي ديگه گذشت اون حرفا ،… تعجب مي كني آره عجيبه مي خوام دورشم ازت خيلي غريبه خيال كردي هميشه زير پاتم؟ با اين نامردميت بازم باهاتم؟ برات كافي نبود حتي جوونيم تموم شد آره گم شد مهربونيم ديگه هرچي كشيدم بسه ... نمي بينيم همو اين خوبه،بهتر ديگه بسه برام هرچي كشيدم فريبي بود كه من از تو نديدم دروغي هست نگفته مونده باشه؟ كسي هست تو خيال تو نباشه؟ عجب حتي دريغ از يك محبت دريغ از يك سر سوزن صداقت دريغ از يك نگاه عاشقونه دريغ از يك نگاه بي بهونه نه نفرينت چرا،اين رسم ما نيست اگرچه اين چيزا در شما نيست گل بيتا چرا اخمات تو هم شد؟ چيه توهين به ذات محترم شد؟ ديگه كوتاه كنم بايك خداحافظ كه عشق ما رسيد به سد هرگز
گفته بودم یه روز میرم تا منو باور بکنی
تا که بگردی دنبالم اما تو پیدام ننکنی گفته بودم اگه برم تو دیگه تنها می مونی تو غربت خاطره هام تا همیشه جا می مونی گفته بودم ثانیه هات خالیه بی حضور من سنگین واست تموم میشه شکستن غرور من گفته بودم بدون من دنیا واست یه زندونه خوشی باهات قهر میکنه چشات همیشه گریونه گفته بودم که قلب تو تاب جدایی نداره تنها می شی اما دلت هیچ کجا جایی نداره گفته بودم رفتن من برات یه کابوس می مونه شب سیاه لحظه هات حتی بی فانوس می مونه گفته بودم که در به رد دنبال رد پام میای اما بدون خیلی دیره من نمی خوام دیگه بیای
دفتر عشـــق كه بسته شـد پشیمونم پشیمون ما که رفتيم ولي يادت باشه ديونه بوديم واسه تو يه عمر اسير،تو کنج اين خونه بوديم ما که رفتيم تو بمون با هر کي که دوسش داري با اوني که پنهوني سر روي شونش ميذاري ما که رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود قصه چشماي تو واسه ما تکراري نبود ما که رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد ما که رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود دل ما لايق اينکه بندازيش زمين نبود
چه طور فراموشت کنم... چه طور فراموشت کنم وقتی که با تو معنی عشق واقعی رو فهمیدم... تویی که دلیل گریه های هر روزم بودی... تویی که همیشه تو فکرمی هر جا که باشم و در هر موقعیتی... تویی که مهربونیت تو قلبم خونه کرده...تویی که دم از عشق میزدی ...تویی که می گفتی : تو دوستم نداری در حالی که داشتم تو عشق می سوختم و خاکستر می شدم... تویی که علاقه ی پاکم رو باور نکردی و می گفتی دروغه... تویی که جای ترک بدی هات روی قلبم خودنمایی می کنه و ترمیم نمی شه... تویی که اول عاشق شدی و اول فراموش کردی در حالی که من تا همیشه دوستت خواهم داشت... تویی که می گفتی قلبت مال منه اما نبود...تویی که دروغ بودن حرفات و نگاهات رو حس می کردم اما به خاطر دلم حرفی نزدم...تویی که هر لحظه خوردم کردی و کشتیم اما من گله نکردم... تویی که همیشه پر بودی از شکایت و گله در حالی که می دونستی وجودم از عشقت پره... تویی که می بینمت و خاطراتت از ذهنم می گذره اما می دونم چاره ای جز سکوت ندارم...تویی که می بینم مال همه ای غیر از من غیر از منه عاشق... چه طور فراموشت کنم؟؟...
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم تو را به خاطر روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم تو را به خاطر گلها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتم دوست می دارم
ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تموم وجودم داد بزنم پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود گفت
به سراغ من اگر می آیید... نرم و آهسته بیایید... مبادا که ترک بردارد... چینی نازک تنهایی من... به سراغ من اگر می آیید... پشت هیچستانم... من دلم تنگ کسی است... که به دلتنگی من می خندد... باور عشق برایش سخت است...ای خدااا.. چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد... و ترانه های زخمی سینه ام می شکافد... چه کنم که در خلوت تنهایی ام هر شب... دلم یکریز می شکند و ابر بهاری دل... یک لحظه آرام و قرار ندارد...
گاهی وقتا یه قطره ی کوچیک اشک که از چشم آدما جاری میشه جای هزارتا کلمه ست هزارتا کلمه که فقط خودت و خدای خودت معنی شو می دونید نه کسی دیگه... دلمون همیشه باهامون حرف میزنه آخه می دونید حرفایی که از دل آدما میاد همیشه قشنگه دلمون همیشه باهامون حرف میزنه ... خیلی دلم پره خیلی دلم گرفته. خدایا از همه بیشتر دوستت دارم چون تو تنها کسی هستی که می تونم بدون دلهره و ترس بهش بگم دوستت دارم اگه به آدما بگی دوستشون داری اونا رو از دست میدی اما تورو نه... اگه به جای روزی یه دور تسبیح صلوات 1000 دور تسبیح بگیم دوستت دارم از محبتت به ما کم نمیشه اما هرچی که به آدما بیشتر محبت کنی فاصله ات ازشون بیشتر میشه البته این نظر منه شاید بقیه جوری دیگه فکر کنن... خدا جون قد روزی یک میلیون دور تسبیح قد دنیا قد تموم ستاره تا بی نهایت دوستت دارم و تنها تورو می پرستم...
خدا رو می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت خدا رو می خوام نه واسه زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو و مقام خدارو می خوام که فقط تورو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اینکه تورو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی ذاره خدا رو دوست دارم واسه این که حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه توبامنی هرجا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه
چرا دنیا پره از حادثه های وارونه عاشق کسی مییشی که عاشقی نمی دونه من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونه ام من دوستت دارم ولی علتشو نمی دونم
براي تو مي نويسم زيرا خود را از تو و تو را از خویش گسسته نمي دانم و هر روز بيشتر از روز قبل تو را به خودم نزديکتر احساس مي کنم با تو همدردم باتو همزادم و با تو هم نفسم من براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تويی که تصوير حضورت صفحه ی بيرنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعر مي سرودم آن هنگام زمان را در گوشه ای جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم ای کاش باد بودم و همه عمر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده ای دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتی از آن مي گذشتی در خود داشته باشد که مرحمی شود برايه زخم هايم مهربانم بيا و يک بار هم که شده از کناره پنجره ی دلم عبور کن
بی تو هر فصل خزانی است پر از دغدغه ی تنهایی با تو هر لحظه شکوهیست بس رویایی بی تو چون ماهی دور از برکه در هوای عطش آبم من بی تو بیتابم من با تو از رحمت باران محبت لبریز بی تو پژمرده چو برگ پاییز با تو چون زمزمه ی موج به گوش ساحل دفتر خالی قلبم افسوس بی تو از واژه ی احساس تهی می ماند نبض من اسم تو را می خواند... برای خدای روی زمینم
یه سلام خیلی کم رنگ یعنی هر چی غیر آشتی نمیشد اول می گفتی یه کمم دوستم نداشتی؟
خودم تنها ،تنها دلم چه شام بی فردا دلم چو کشتی بی ناخدا به سینه ی دریا دلم تو ای خدای مهربان تو ای پناه بی کسان به سنگ غم مشکن دلم چو شیشه ی مینا دلم
نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
چته آسمون دوباره کم آوردی بازستاره؟ اشک نریز اخماتو واکن به خدا فایده نداره میگن اشک اگه بریزی سبکت می کنه اما اونی که گذاشته رفته کی ما رو به یاد میاره انقدر بارون میریزی به تو شک می کنه مهتاب که دیشب بوده تابستون ولیکن امشب بهاره دلتو بزن به دریا تا بشی تنهای تنها یا شاید خدا بخواد و بکنه بهت اشاره اگه اون یه کم دوست داشت بی خدافظی نمی رفت دعا کن خدا تلافی سر قلبش در نیاره اگه بی وفا نبود که واسه تو عزیز نمی شد اونی که بشکنه اما بمونه اون موقع یاره آسمون دیگه تموم کن گریه رو فقط دعا کن که خدای آسمونا هیچ روزی تنهاش نزاره
امشب از اون شبهاست که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم امشب از اون شبهاست که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگیم چقدر غمه ، دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت من چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم از این همه در به دری تو قلب من قیامت چه فایده داره زندگی این انتهای طاقت از این همه در به دری به لب رسیده جون من به داد من نمی رسه خدای آسمون من
خدا گریه ی مسافرو ندید دل نبست به هیچ کس و دل نبرید آدما برای دوری از دیار،جاده رو برای غربت آفرید... جاده اسم منو فریاد میزنه میگه امروز روز دل بریدنه ،کوله باری که پر از خاطره هاست روی شونه های لرزون منه ،از تموم آدمای خوب و بد ،از تموم قصه های خوب و بد ،چی برام مونده به جز یه خاطره ،نقش گنگی تو غبار پنجره. جاده آغوششو وا کرده برام منتظر مونده تا من باهاش بیام . قصه ی تلخ خداحافظی رو میخونم با این که بسته ست لبام. پشت سر گذاشتن خاطره ها،همه ی عشقا و دل بستگی ها خیلی سخته ولی چاره ندارم جاده فریاد میزنه بیا...
عاشقی کار دله اومد و نیومد نداره کار دل هر چی باشه دیگه خوب و بد نداره عاشقی آتیشه که توش باید پر بزنی بسوزی اما بری و به سیم آخر بزنی این که رسمش نمی شه تو عاشقی کم بیاری من هزار قدم و تو یک قدم ور نداری
یه روز دیدم که بودنت رفت کنار خاطره هام کاش می شد رفت جایی که هیچ وقت دیگه پیشت نیام کاش می شد رفت جایی که از بدی ها دور بشیم تا که روزی نرسه واسه ی هم تکراری شیم کاشکی می شد دل رو بدیم به دست باد بهش بگیم این همون دله که روزگار به ما هدیه داد روزای اول مثل رویا توی خواب روزای آخر مثل ماهی دور ز آب کاش که روزی نرسه به عشق بگیم بی وفا تا همیشه به جایی که بگیم برو بگیم بیا
اون روزی که تو اومدی دلم یه جای دیگه بود حال و هوای رویاهام حال و هوای دیگه بود دلم رو کنده بودم از نگاههای همه دنبال اون کسی بودم که توی این دنیا کمه دیدم همه مثل همن عادی و سرد و بی وفا نگات ولی به من می گفت اونا کجا و تو کجا دنبال فرصتی بودیم صحبت کنیم بی دردسر صحبتا عاشقانه بود شب کفیو روز مختصر لبا می خندید و چشا از غصه ها کبود بودن کاش آدما نمی دیدن آخه اونا حسود بودن از حسودی نمی تونم دست خدا بسپارمت می خوام بازم از ته دل بگم که من دوست دارمت به چشمای خودت قسم که من بهت نمی رسم می خوام برم یه جایی تا دور بشم از همه کسم
شبی پرسیدمش با بی قراری پلکش برهم زد از خجالت میان گریه کردن گفت آری........
کاش یا رب آشنایی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود گل رفت،گلی که جان نثارش کردم او رفت،کسی که جان فدایش کردم دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد دلم یک لحظه از خوبان جدا نیست ولی صد حیف که در خوبان وفا نیست بی وفایی که پس از رفتن من هیچ نپرسی به کجا رفت؟چرا رفت؟و چه آمد بر سرش گمان کردم که با من همدل و هم دین و همدردی اما دیدم نه همدردی نه همدلی نه همدینی بلکه رویایی
دفترم خیس و سایه هایت نیست شک ندارم که شعر،بی تو گریست حس و معنای شعر،یعنی تو بی تو معنای شعرهایم نیست راستی ،از خودت نمی پرسی آن که با لحظه لحظه های تو زیست تازگی ها چرا کنار گرفت گوشه ای در خود شکست و گریست گفت از آن دقیقه های قشنگ آن خیال خوشی که با تو یکی ست سرد و بی روح ،سایه اش پاشید صفر تنها که با تو می شود بیست می گذاری و می روی باشد... حرف آخر همیشه خواهش نیست
|
About![]()
سلام این آخرین سلام من است به تویی که هنوز اولین سلامت در گوشه های قلبم جاریست هرگز فراموشت نخواهم کرد و تو نیز فراموشم نکن نه به عنوان بازیچه های گذشته که به
Home
|